نارضایتی از بی راهه های زندگی

Rate this post

خونه تکونی نوروزی همیشه برای مردم ما مهم بوده و هر سال با نزدیک شدن به بهار سیلی از سر زندگی و ناشاط برای مردم به وجود میاد،اما به نظر میاد ما یاد گرفتیم و برامون مهمه که انگیزه که برای سال جدید داریم رو طوطی وار تکرار کنیم و هر سال که از عمرمون میگذره اون رو تقویت کنیم و به این فکر کنیم که امسال با سال گذشته فرق میکنه و گاها باعث میشه قبل اون شروع به برنامه ریزیهای بلند مدت برای زندگی خود داشته باشیم و در این وضغیت خود را میخکوب نگه داریم،بعضا بعضی از این برنامه هایی که در سال جدید برای اون تلاش میکنیم بر حسب تصادف و با کمک کائنات اگر به ثمر برسه ما اون سال رو برای خودمون خوب تلقی میکنیم و اگر سالهای بعد اتفاق خوشایندی برای زندگیمون رخ نده به زمین و زمان بد و بیراه خواهیم گفت و به دنبال کسی میگردیم که تقصیر این نرسیدن به خواسته ها را بر گردن او بندازیم و خود را از بند اتهاماتی که به خود وارد کرده ایم رها سازیم و متاسفانه تعدادی زیادی از همنوعانمان و هموطنانمان مان اگر در سالی به تعدادی از خواسته ها و لذایذ خود دست یافته باشیم هر سال چند بار ان را به خود یاداور خواهیم شد و به نوعی دوست داریم کاری کنیم که گذشته را دوباره همانگونه که تجربه کرده ایم تجربه کنیم ،البته یک تفاوت هم برای ان قائلیم و دوست داریم که با دانسته های که تا به امروز اموخته ایم ان را تجربه کنیم و از این رو بیشتر به این می اندیشیم که حال را در گذشته زندگی کنیم.
پی نوشت:امشب با یکی از دوستان قدیمی که مسیری طولانی را با هم طی کردیم ملاقات داشتم،دوست من یکی از باهوش ترین دوستان دوران کودکیم بوده و هست فقط بنا به دلائلی من و او بیشتر یاد گرفته بودیم که به جای ساختن به سمت ویران کردن گام برداریم و به نظر من این وجه مشترکی بود که دوستی ما را تا به این اندازه پایدار کرده بود،داستانها و خاطرات زیادی با این دوستم دارم که اگر بعدا ایشان اجازه فرمودند تعدادی از انها را اینجا بازگو خواهم کرد، دوستم بنا به دلائلی که میتوانید ان را در رده بندی اسیبهای اجتماعی،یا خانوادگی و شاید اسیبهایی که در سیستم اموزشی قرار داد، ضربه که بر اثر این الگوها به وجود می ایند به نظر میرسد که دیروز در همه جا وجود داشته است و تنها تفاوت انجا و این جا به گمانم بر میگردد به تفاوت جمع گرایی و فردگرایی ما و انها ،دوستم امروز از خیلی از مسائل نارحت و نگران بود و به دنبال راهی برای بهبود خودش و زندگیش میگشت و من هم که بغیر از امید ابزار دیگری سراغ نداشتم و ندارم که به او هدیه دهم سعی کردم تا انجا که میشود رشته های از امید را به او نشان دهم و از او خواستم بیشتر برای زندگی خود بیندیشد و به او گفتم که اگر خود به زندگی خود فکر نکند کسی را نخواهد یافت که او را در این کار یاری رساند،از او خواهشی دیگر هم داشتم و از او خواستم که برعکس شمردن رو امتحان کند ،امیدوارم که این کار را انجام دهد و اگر هم نداد باز ارزو میکنم که شاهد موفقیتش باشم.

پاسخ دهید