بن بست مدل رفتاری

طی چند ماه گذشته برای رفع مسئله اضطراب جدایی دخترم که صبح ها هنگام رفتن به مدرسه از خودش بروز میده مطالعاتی پراکنده داشتم و با دقت بیشتر رفتارهاش رو زیر نظر داشتم تا شاید با این کار بتونم نقاط ضعف این چالش رو رفع کنم تا اونجا که در توان داشتم سعی کردم که این اضطراب رو کم کنم یا از بین ببرم، متاسفانه روشی که من در برخورد با این موضوع استفاده میکردم زیاد نتیجه بخش نبود و هر هفته مسئله به شکلی حاد تر خودش رو نشون میداد، متاسفانه در این مدت به جای اینکه اشتیاق رفتن به مدرسه رو در او زنده کنم نتیجه رفتارم و عملم جواب بر عکس داده تا اونجا که دخترم ازم میخواد مدرسه نفرستمش.? البته به نظرم با این روند و محتوایی که این روزها سیستم آموزشی ما برای بچه ها به کار میبره رفتن با نرفتن فرقی با هم نداره، اگر چه خروجی های این روزها همونطور که مشاهده میکنید در حد تولید نخبه از دل این سیستم آموزشی فوران میکنه!
پی نوشت: چند وقت پیش یکی از دوستام پیامی در رابطه با فرار مغزهایی! که طی چند سال گذشته اقدام به فرار کردند رو تو تلگرام برام ارسال کرد (از همین گزارشهای بی سر و تهی که معلوم نیست از کجا درست شده). فرار مغزها رو من این طور تعبیر میکنم: جمعی از طلب کاران اجتماعی که پاس کردن ترمهایی دانشگاهی خود رو شکستن شاخ فیل میدونند و تصور کودکانه دارند که با مدرکی که در دست دارند میتوانند تحولی جدی در کشور و دنیا به وجود بیارند و انتظار دارند سکان کشور با طرح ها و ایده های نپخته و نسنجیده اونها کار کنه. دوستی داشتم که خودش رو جزعی از همین مغزها میدونست، اینجا که بود از در و دیوار شکایت میکرد، چند سالی میشه که از کشور خارج شده اوایل ورودش به خارجه از گل و بلبل های اونجا تعریف میکرد، چند وقتی هست که کار تمام وقت پیدا کرده، چند روز پیش که با هم صحبت میکردیم دیدم از وضعیت اونجا هم ناراحت هست ولی این بار به خاطر غرورش از در و دیوارهای اونجا کمتر شکایت میکرد، بهم میگفت اینجا خیلی از ما مالیات میگیرند! این مدل افراد رو من خر سواران خرما خواه مینامم به تعبیری این مدل افراد بودنشون در بهشت و جهنم فرقی نمیکنه و کلاً درگیر روزمره گیهای غرق شدند، به نظرم این مدل بخشی از همون مغزهایی هست که گمان میکنند کار نابغه فرار کردنه، نمیخوام بگم بین افرادی که به سرزمین دیگره ای مهاجرت نابغه وجود نداره، داره اما تعدادش اون قدر کم هست که میشه خیلی راحت شموردش، من نابغه رو فردی میدونم که به بلوغ فکری رسیده و بعد از ساختن فردیت خودش یا در همون حین به علم و دانش و یا برای بهتر شدن وضع موجود یا به دایره انتخابی خودش و در کل نسلهای بعدی بشر کمک کنه شاید تعبیر که من به کار میبرم تعبیر درستی نباشه. از این بهتره که بگذریم چون فکر کنم یکم دیگه ادامه بدم گند بزنم نوابغ ناراحت بشند،به هر حال این بحث الان من نیست بعداً اگر فرصت و وقت اضافه ای داشتم در باره این موضوع مینویسم.
قرار بود درباره رسیدن به بن بست رفتاری که والدین در مقابل کودکان میرسند صحبت کنم که رفتم سراغ آموزش و پرورش! این رو میشه به تعبیری، دگر مقصر پنداری در مسائل شخصی دونست همون مثال شاکی بودن از در و دیوار رو میشه به این نگاه من ربط داد (بچه من مضطربه من آموزش و پرورش رو مقصر میدونم?).
در مسیر زندگی چه خوشمون بیاد و چه خوشمون نیاد با مشکلاتی مواجع میشیم که این میتونه کوچیک یا بزرگ باشه اگر بخوایم از این مشکلات به راحتی عبور کنیم بهتر اون هست که در مرحله اول مشکل رو “مسئله” ببینیم چونکه ذهن ما یاد گرفته که مسائل حل شدنی تر از مشکلات هستند پس بهتره که از این زاویه به موضوع نگاه کنیم تا بتونیم با تفکر و تاقل و مشورت و در مواقع مورد نیاز کمک دیگران برای حل و فصل مسائلمون اقدام به رفعش کنیم، شاید این کمی ساده انگارانه باشه به هر حال هر چه که باشه بهتر از این هست که مکانیزمهای فکر کردن به موضوعاتی که در زندگیمون گره خوردن رو قطع کنیم و بدون برطرف کردن و یا حتی اقدامی کوچک برای اون بنشینیم و منتظر این باشیم که مسئله ما خود به خود بدون هیچ اقدامی حل بشه، راستش رو بخوایند بعد از بازنگری این مطلب پیش خودم هر چه که فکر میکنم، متوجه نشدم که این نوشته من چه ربطی به بن بست رفتاری داره به هر حال این هم بهانه بود برای این نوشته اما چون حرفهای نیمه تمومی در این بحث بن بست رفتاری باقی مونده مجدداً در این باره خواهم نوشت.

پست های مرتبط

دیدگاه خود را بنویسید

WordPress spam blocked by CleanTalk.